اسم اعظم :خورخه لوییس بورخس
دوشنبه 19 بهمن 1388 03:05 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


بلند و سنگ ساز و به شكل نیمدایره كاملی است زندان و كف سنگینش اندكی بالاتر از قطر آن قرار دارد. همین بر هیمنه پهن و صلابتش میافزاید. دیواری دو نیمش میكند كه با همه بلندی به طاقی سقف قد نمیدهد. در سویی منم، «تسیناكن» كاهن «كهولم»، كه «پدرو دو آلواردو»ی شكنجهگر به آتشش كشید؛ و در دیگر سو ببری كه زمان و مكان اسارتش را با گامهای نرم و یكنواخت میسنجد. پنجره میلهدار درازی بالا تا پایین در دیوار اصلی منفذی میگشاید.
در نیمروز كه سایهای نیست، دریچهای در سقف كنار میرود و زندانبانی فرتوت قرقرهای آهنی را به كار میگیرد و سبوی آب و تكه گوشتی را به سر طنابی میبندد و میفرستد پایین. در این دم، نور به طاقی میتابد و ببر را میتوان دید. سالهایی كه در تاریكی دفن شدهام از شمار بیرون است. هرچند به روزگار جوانی میتوانستم در این زندان گام زنم، اكنون جز انتظار كاری ندارم؛ انتظار مرگ، انتظار فرجامی كه خدایان بر من مقدر كردهاند. با گارد بلند سنگ چخماقیم سینه قربانیان را شكافتهام، اما اكنون، مگر با سحر، نمیتوان از خاك برخاست.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
صدای چکمه: کریستال آربوگاست (مترجم: یوسف حیدری )
شنبه 10 بهمن 1388 04:48 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

فانی پوتیت عروسك پارچهای محبوبش را زیر بغلش گرفت و چهار زانو جلوی ایوان خانه دایی جونز نشست.
خورشید دیرهنگام بعدازظهری از میان برگهای درخت بزرگ بلوط میتابید و نور لرزانش را به روی اتاق میانداخت. تمام حواس بچه را نور طلایی خورشید به خود معطوف كرده بود و به گونهای نگاهش به بالا دوخته شده بود كه انگار هیپنوتیزم شده است. صدای صحبت یكنواختی از اتاق میآمد.
«الن خوشحالم كه امروز با ما به كلیسا اومدی. چرا شب نمیمونی؟ دیگه خیلی دیر شده، قبل از اینكه به خونه برسی هوا تاریك میشه.»
مادر فانی جواب داد: مهم نیست سالی. میدونی كه لیج به شام چقدر حساسه! برای اون و پسرا غذا روی اجاق گذاشتم ولی دوست داره فانی و من خونه باشیم. از این گذشته دوست داره دربارة اینكه زن سام بورث تونسته اون رو به كلیسا بكشونه یا نه، خبری بشنوه.»
صدای خنده مادرش، افكار بچه را كه غرق فكر بود پاره كرد، بلند شد و ایستاد. لباسش را روی زیرپیراهنی بیرون آمدهاش كشید و توی اتاق رفت.
«فانی شال گردنت رو بردار. وقتی خورشید غروب كنه، هوا سرد میشه.»
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1388 05:10 ب.ظ
گلوله ی سرگردان:آنخل آرانگو(مترجم:اسدالله امرایی)
دوشنبه 5 بهمن 1388 02:06 ق.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

گلوله توی لوله چرخید و دم لوله ی رولور كه مثل بینی موش صحرایی بود لرزید. بعد سرید و آمد توی هوای آزاد. دید كه می آید و در همان وقت به یاد سینه ی آنا افتادو قلب پسرش كه به اندازه ی هلو بود.
هوا را می شكافت و در آسمان آبی پیش می رفت. مارمولك ها روی تنها درخت آن دوروبر، گردن همدیگر را گاز می گرفتند. یك لحظه هوای سرد، او را به یاد زنش انداخت و كریسمس را به خاطر آورد، اسباب بازی ها و سگی را كه روزگاری با آن اخت بود .
تكان نخورد. درست مثل مجسمه ی دون تانكره دو آرام و بی حركت بود. ساعت پنج صبح از خواب بیدار شد و همه ی وسایل خود را جمع كرد. كتاب و دفتر و مداد و خودنویس ، درست مثل بچه مدرسه ای ها. بقیه هنوز خواب بودند. فنجانی قهوه برای خودش ریخت و لباس هایی را كه پریشب به تن داشت، پوشید و برای قدم زدن بیرون رفت
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 بهمن 1388 02:31 ق.ظ
داستان «سال اسپاگتی»:هاروکی موراکامی
چهارشنبه 23 دی 1388 11:55 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

- 1971سال اسپاگتی بود.
در
سال 1971 اسپاگتی میپختم تا زندگی کنم و زندگی میکردم تا اسپاگتی بپزم.
بخاری که از قابلمهی آلومینیومی بلند میشد مایهی دلخوشی من بود و سس
گوجه فرنگی که در قابلمهی دسته دار آهسته میجوشید، مایهی دلگرمی من.
یک
قابلمهی آلومینیومی بسیار بزرگ داشتم که حتی یک سگ گرگی میتوانست در آن
حمام کند، یک زمانسنج پخت غذا خریدم، انواع و اقسام فروشگاههای مواد
غذایی بینالمللی را زیر پا گذاشتم تا ادویهجات مختلف با اسمهای عجیب و
غریب را جمعآوری کنم، یک کتاب تخصصی در مورد پخت اسپاگتی در یک کتابفروشی
خارجی پیدا کردم و چند بسته گوجه فرنگی خریدم.
بوی سیر، پیاز، روغننباتی و سایر مخلفات به صورت ذرات کوچکی در میآمدند که در هوا پراکنده میشدند و هر گوشه از آپارتمان کوچک من آنها را به خود جذب میکرد. بگی نگی بویی شبیه بوی فاضلاب داشت.....
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 دی 1388 11:54 ب.ظ
کلاس درس:غلامحسین ساعدی
سه شنبه 22 دی 1388 01:17 ق.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفتهای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما. یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فك هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد........
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 دی 1388 01:22 ق.ظ
جلاد :گونار اِکِلوف
یکشنبه 20 دی 1388 01:56 ق.ظ
ارسال شده در: شعر ،

چه می كنی با دست هایم؟
این را بزن
بعد هم یكی دیگر
چشمانم نگاهت میكنند.
احساسی عجیب دارم و جز آن
چیزی به یاد نمیآورم از تجاوز تو
حالا كه پاهایم را میبری به ترتیب
و میبینی نگاهت میكنند چشمهایم.
محكمتر میزنی به آنچه كه مانده
چشمان من اما هنوز هم زنده...
خوب
حالا تو بگو جلاد
كیفور شدهای نه؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
هاروکی موراکامی
دوشنبه 14 دی 1388 05:32 ب.ظ
ارسال شده در: بیوگرافی ،

هاروكی موراكامی (متولد 1949) از معروف ترین نویسندگان امروز ادبیات ژاپن و جهان است. او كه در شهر بندری و بین المللی «كیوتو» به دنیا آمده بود زندگی در محیطی چند ملیتی را تجربه كرد و عمیقاً تحت تاْثیر فرهنگ های گوناگون قرار گرفت. او در مورد نویسنده شدن خود می گوید: ”روزی در سال 1974 روی چمن دراز كشیده بودم و سرگرم تماشای مسابقه ی بیس بال بودم كه ناگهان تصمیم گرفتم به نویسندگی بپردازم. رمان نویسی را در 29 سالگی شروع كردم. تا پیش از آن آثار نویسندگان ژاپنی را با علاقه ای واقعی نخوانده بودم. بنابراین شروع كردم به نوشتن به سبك خودم. از همان اول سبك من سبك خودم بود و نه هیچ كس دیگر.“ موراكامی دربارة رابطه اش با ادبیات ژاپن می گوید: ”در سال های 1960 كه نوجوان بودم رمان های ژاپنی را نمی پسندیدم. بنابراین تصمیم گرفتم كه آمها را نخوانم. من به عمد می خواستم خودم را از ادبیات ژاپنی دور نگه دارم.“
اولین
رمانی كه موراكامی نوشت «آواز باد را بشنو» نام داشت كه یك جایزه ی معتبر
ادبی ژاپن را برایش به ارمغان آورد. (البته موراكامی پیش از این رمان یك
رمان دیگر به نام «پین بال» نوشته بود ولی او رمان مزبور را جزو آثار ضعیف
خود می داند و چندان یادی از آن نمی كند). با انتشار چهارمین و معروف ترین
رمانش «Norwegian Wood»
بود كه با فروش حیرت انگیز بیش از 4 میلیون نسخه به اوج شهرت و محبوبیت
رسید. موراكامی به دلیل استقبال خارق العاده ی خوانندگان ژاپنی از این
رمان از ژاپن گریخت و به یونان رفت. او به همراه همسرش چند سالی را در
یونان ماند و در آنجا رمان «Sputnik Sweetheart» را نوشت.
طیف
خوانندگان موراكامی را تمامی گروه های سنی از نوجوان 16 ساله گرفته تا
میانسال پنجاه-شصت ساله را در بر می گیرد. موراكامی كه اینك 56 سال دارد
خود را هنوز یك كودك می داند: ”هنوز از خودم می پرسم من كی هستم؟ چه كار
باید بكنم؟ 56 سال سن ام است ولی هنوز بعضی وقت ها احساس می كنم پسركی بیش
نیستم و احساس گمگشتگی می كنم.“
او
بر خلاف اكثر نویسندگان كه تحرك چندانی ندارند و حتی به سلامت بدنی خود
اهمیتی نمی دهند ورزش را بسیار مهم می داند. هر روز می دود، شنا می كند، و
حتی در مسابقات ماراتن شركت می كند. ساعت 9 شب می خوابد و 4 صبح از خواب
بر می خیزد: ”برای اینكه نویسنده ی خوبی باشی باید از قدرت و سلامت بدنی
خوبی هم برخوردار باشی.“
داستان های كوتاه او به طور مداوم در نشریات معتبری نظیر نیویوركر، گرانتا، هارپرز، و پلؤشرز به چاپ می رسد.
موراكامی
مترجم نیز هست. او بیش از سی اثر ادبی را از انگلیسی به ژاپنی ترجمه كرده.
آثار نویسندگانی نظیر: ریموند كارور، ریموند چندلر، تیم اوبراین، اف.
اسكات فیتزجرالد، ترومن كاپوته و گریس پیلی. آثار خود موراكامی نیز (كه
بیش از سی عنوان كتاب داستانی و غیر داستانی را در بر می گیرد) به 16 زبان
دنیا ترجمه شده است.
موراكامی
را با نویسندگان زیادی (نظیر كافكا، كارور، دلیلو، پینچون، چندلر،
سالینجر، استر، و بورخس) مقایسه كرده اند ولی حقیقت این است كه او نویسنده
ای اصیل است با صدایی منحصر به فرد. هاروكی موراكامی فقط هاروكی موراكامی
است با نثر و سبك مسحور كننده و جادویی بی نظیرش. طرفداران بیشمار او
مصرانه اعتقاد دارند كه او روزی جایزه ی نوبل ادبیات را از آن خود خواهد
كرد.
موراكامی در كشور ما برای اولین بار توسط راقم این سطور به خوانندگان ایرانی معرفی شد. مترجم، مجموعه ای از داستان های كوتاه این نویسنده را برای انتشار آماده دارد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 دی 1388 05:37 ب.ظ
خوان هشتم... :م.امید
چهارشنبه 9 دی 1388 01:18 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
.........."قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
جان چیور
جمعه 4 دی 1388 01:05 ق.ظ
ارسال شده در: بیوگرافی ،

چیور داستاننویس آمریكاییست كه به او لقب «چخوف حومهها» دادهاند. تم اصلی داستانهای چیور تهی بودن احساسی و معنوی زندگی بود. او خصوصا رفتار و اخلاق مردم طبقه متوسط حومههای آمریكا را با طنزی كنایهآمیز توصیف میکرد كه باعث میشد تصویر اساسا سیاه و تیرهاش نرمتر بهنظر برسد. هر چند او اغلب از خانوادهاش به عنوان ماده اولیه استفاده میكند اما دخترش سوزان چیور یادآوری كرده است كه: «هیچ كدام از ما انتظار دقت و صحت از پدرمان نداشتیم. او زندگی را از طریق داستان سرایی میگذراند.»
جان چیور در كوئینسی ماساچوست به دنیا آمد. پدرش صاحب یك كارخانه كفش بود و نسبتا ثروتمند بودند تا اینكه پدرش تجارتش را در سقوط بازار كالا در 1929 از دست داد و خانوادهاش را ترك كرد. چیور جوان از خراب شدن رابطه والدینش بسیار ناراحت بود. تحصیلات رسمی او زمانی كه 17 ساله بود پایان یافت و او خانه را ترك كرد. چیور آن زمان در آكادمی ثایر مطالعه میكرد اما به خاطر كشیدن سیگار اخراج شد. این تجربه هسته اولین داستان منتشرشدهاش را به نام «اخراجی» (1930) تشكیل داد، كه مالكوم كاولی آن را برای نیویورکر خرید. چیور به بوستون رفت تا با برادرش زندگی كند. او سیناپسهایی برای MGM نوشت و داستانهایی به مجلههای مختلف فروخت. پس از یك مسافرت در اروپا، چیور به آمریكا بازگشت. او در نیویورك ساكن شد و با نویسندگانی چون جان دوس پاسوس، ادوارد استلین كامینگر، جیمز اگی و جیمز نارل دوست شد. در 1933 در مجمع نویسندگان Yaddo در Saratoga Springsشركت كرد....
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آی دزد، دزد زندگیات کدام است؟ : ژان ماری گوستاو لوکلزیو
دوشنبه 30 آذر 1388 12:18 ب.ظ

- به من بگو، از کجا شروع شد؟
- نمیدونم، دیگه نمیدونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطرهای از اون زمونها ندارم. من تو پرتقال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقتها یه روستای کوچیک ماهیگیرها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اونجا رو ترک کنه و با مادر و عمهام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچوقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد میآرم، ماهیگیر بود. برام قصه میگفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتقالی حرف نمیزنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار میکردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونههای قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقتها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چندتا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمیکردم، همینطور به حوادث. زیاد کار میکردم و پول کم بود، فقط میدونستم که خوششانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر میکردم، لوازمخونگی و روشنایی نصب میکردم، سیمکشی میکردم. از این کار خیلی خوشم میاومد، کار خوبی بود.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
این قهوه بی مزه است:ولفگانگ برشرت
جمعه 27 آذر 1388 06:47 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

به صندلیها آویزان بودند. به میزها آویخته بودند. از خستگی وحشتناكی وافتاده بودند. برای رفع این خستگی خوابی وجود نداشت. این یك خستگی فراگیر بود كه دیگر انتظار چیزی را نمیكشید. حداکثر منتظر قطاری بود. و در یك سالن انتظار... آنها همان جا وا افتاده به میزها و صندلیها آویخته بودند. به لباسها و پوست بدنشان آویزان بودند، انگار آن لباسها و آن پوست بر آنها سنگینی میكرد. اشباحی بودند كه آن پوستها را به تن كرده و مدتی نقش آدمها را بازی كرده بودند. به اسكلت بدنشان آویزان شده بودند. درست مثل مترسکهایی كه به چوببستهاشان آویزانند. از زندگی آویخته بودند به مسخرگی و عذاب قلبهای خود، و هر بادی آنها را به بازی میگرفت. با آنها بازی میكرد. به زندگی آویزان بودند، به خدایی بیچهره آویخته بودند كه نه خوب بود و نه بد. فقط وجود داشت، نه بیشتر.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آدمی که زیاد بلد نبود:لوکیانینکو
دوشنبه 23 آذر 1388 11:54 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

او چیز زیادی بلد نبود، اما در عوض بلد بود ستاره ها را روشن كند. آخر زیباترین و درخشانترین ستاره ها گاهی خاموش می شوند و اگر یك شب ما در آسمان ستاره ای نبینیم كمی دلمان می گیرد... او در روشن كردن ستاره ها خیلی مهارت داشت و این تسلی اش می داد. بالاخره یكی هم باید این كار را بكند، یكنفر باید میان غبارهای كیهانی از سرما بلرزد، ستاره های خاموش را پیدا كند و بعد آنها را با آتش نیرومند و داغی كه از ستاره های دیگر آورده روشن كند. چه بگویم ، این كار سختی بود ولی او دیگر به این كار عادت كرده بود و كار دیگری بلد نبود. یك روز كه ستاره ها آرامتر به نظر می رسیدند، او تصمیم گرفت كه استراحت كند. به زمین آمد، روی علف های نرمی شروع كرد به راه رفتن( این چمن یك پارك شهری بود)، برای احتیاط به آسمان نگاه كرد...
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 آذر 1388 12:49 ق.ظ
مرگ :سایه
شنبه 21 آذر 1388 11:30 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،

دیگر
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستتر دارم كه چون از ره در آید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیك مرگ دیگری هم هست
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیكری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پافشردن
در ره یك آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 21 آذر 1388 11:39 ب.ظ
فرامرز پایور در گذشت.
چهارشنبه 18 آذر 1388 06:30 ب.ظ

غمهامان سنگین است
دلهامان خونین است....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آتش زردشت :هوشنگ گلشیری
سه شنبه 17 آذر 1388 07:37 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسك چای و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سكه ای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود كه از سر شب من و بانویی كنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و كاغذ روشنش كرده بودیم كه حالا داشت خانه می كرد و با شعله ی كوتاه سرخ میان كنده ها می سوخت.
ما ، من و بانویی ، كه یك ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود كه صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكه هاییش روشن بود.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...

