عباس کوثری در میان 12 عکاس برتر دنیا
یکشنبه 21 تیر 1388 08:36 ب.ظ
ارسال شده در: خبر فرهنگی ،
|
انجمن پریکس پیک تت اسامی عکاسان شرکت کننده در فستیوال عکاسی Les Rencontresd,Arles در سال 2009 را در تاریخ 9 جولای اعلام کرد. هیات داوران این انجمن 12 نفر را از 9 کشور مختلف انتخاب کرد که فرانسیس هادگسون، مدیر این انجمن، این انتخاب را ماموریتی «فوق العاده و استثنایی» از میان 300 شرکت کننده از سراسر دنیا قلمداد کرد. این افراد آماده می شوند تا در نمایشگاه Passage de Retz در پاریس شرکت کنند و قرار است برنده امسال این انجمن در تاریخ 29 اکتبر جایزه خود را از کوفی عنان دریافت کند. جایزه مهم تر به شکل ماموریتی خواهد بود که براساس آن یکی از این عکاسان از یکی از مناطق تحت حمایت Pictet & Cie دیدار خواهد کرد. این هیات داوران متشکل از هفت فرد از سرتاسر جهان به مدیریت فرانسیس هادگسون است که در زمینه هنرهای بصری و محیطی فعالیت می کنند. موضوع عکس های نمایشگاه سال 2009 با محوریت «زمین» و تاثیرات مخرب بهره برداری انسان از منابع زمینی و منعکس کننده تاثیر سریع و بلندمدت توسعه جوامع مختلف در سرتاسر دنیا است.
موضوعات مطرح شده در کارهای هنرمندان امسال بسیار وسیع تر و چالش برانگیزتر از هر دوره دیگری است. تصاویر زباله دان های مکزیک که مردم در آنجا به دنبال زندگی رقت بار خود هستند، تصاویر مستند از تغییر رودخانه یانگ تسه در چین و تصاویر نشان دهنده تاثیرات مخرب تولید نفت در دلتای نیجر از جمله کارهایی است که در بین فعالیت امسال عکاسان دیده می شود. این افراد از تاریخ پنج تا هفت اکتبر در گالری Purdy Hicks در لندن، از 24 تا 29 سپتامبر در ژنو و در نهایت از 23 اکتبر تا 24 نوامبر 2009 در گالریPssage deRetzدر پاریس به رقابت خواهند پرداخت. ![]() عكس: عباس كوثری/ اعتماد |
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
سانسورچی:لوئیزا وانزوئلا - ترجمه: اسدالله امرایی
شنبه 20 تیر 1388 01:27 ق.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

بیچاره «خوان» یك روز كه حواسش جمع نبود او را گرفتند. حتی فرصت نكرد بفهمد آنچه كه به عنوان بخت و اقبال بلند به او روی آورده یكی از بازیهای كثیف سرنوشت است.
این جور اتفاقها زمانی پیش میآید كه آدم دچار سهلانگاری شده و اصلاً حواسش نباشد. «خوان سیتو» به احساس غیرقابل اعتماد خوشبختی اجازه داد تا او را دربرگیرد، زیرا از منابع موثق، آدرس «ماریا» را در پاریس بدست آورده بود و میدانست ماریا او را فراموش نكرده است. بیآنكه لحظهای فكر كند سر میز نشست و نامهای برای او فرستاد. نامهای كه آرام و قرار او را به هم زد. فكر آن ایام نمیگذاشت كه به روز كار كند و شبها هم خواب از چشمانش ربوده بود. مگر آن كاغذ پاره كه برای ماریا فرستاده بود چه مطلبی داشت؟
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 تیر 1388 01:39 ق.ظ
ویلان الدّوله:محمد علی جمالزاده
چهارشنبه 17 تیر 1388 07:52 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

ویلان الدوله از آن گیاهانی است كه فقط در خاك ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد كه « نخود هر آش » می نامند. بیچاره ویلان الدوله این قدر گرفتار است كه مجال ندارد سرش را بخاراند.مگر مردم ولش می كنند؟ بگو دست از سرش بر می دارند؟ یك شب نمی گذارند در خانه ی خودش سر راحتی به زمین بگذارد. راست است كه ویلان الدوله خانه و بستر معینی هم به خود سراغ ندارد و «درویش هر كجا كه شب آید، سرای اوست»، درست در حق او نازل شده، ولی مردم هم، دیگر پر شورش را درآورده اند؛ یك ثانیه بدبخت را به فكر خودش نمی گذارند و ویلان الدوله فلك زده مدام باید مثل یك سكه ی قلب از این دست به آن دست برود.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
شهریار فریوسفی درگذشت
چهارشنبه 17 تیر 1388 10:49 ق.ظ

شهریار فریوسفی موسیقیدان و نوازنده تار کشورمان بر اثر عارضه قلبی درگذشت. مرحوم فریوسفی متولد سال 1335 بود و از پیشکسوتان تارنوازی ایران محسوب می شد که نزد استادانی چون جلیل شهناز و هوشنگ ظریف به شاگردی پرداخته بود. او همچنین در شورای عالی موسیقی صدا و سیما نیز عضویت داشت. مراسم تشییع پیکر مرحوم شهریار فریوسفی 9 صبح امروز 17 تیر از مقابل تالار وحدت به سوی قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) برگزار خواهد شد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کیارستمی؛ حرفه ام را در هیچ شرایطی کنار نمی گذارم
چهارشنبه 17 تیر 1388 12:16 ق.ظ
ارسال شده در: خبر فرهنگی ،

روزنامه «لوموند» چاپ پاریس از جدیدترین پروژه «عباس کیارستمی» در ایتالیا، به عنوان انقلابی در سینمای این کارگردان ایرانی یاد کرد. روزنامه لوموند در مقاله یی جدید ترین پروژه فیلم عباس کیارستمی در ایتالیا با نقش آفرینی ژولیت بینوش را بررسی کرده است.
لوموند در ابتدای گزارش خود آورده است؛ «عباس کیارستمی معروف ترین فیلمساز ایرانی و از بزرگ ترین کارگردانان جهان، به دور از هیاهو، اکنون در ایتالیا به سر می برد و فیلم «کپی برابر اصل» را که ژولیت بینوش در آن نقش آفرینی می کند، مقابل دوربین برده است. دوری از ایران و ساخت فیلمی در ایتالیا انقلابی در سینمای کیارستمی است.» لوموند در ادامه با طرح چند پرسش، اساس ساخت این فیلم را پی می گیرد. سوال هایی نظیر «علت این تغییر ناگهانی چیست؟»، «احترام به فیلم «سفر به ایتالیا» روبرتو روسلینی؟»، «تمایل کیارستمی برای تغییر یا...». این روزنامه در گزارش خود می افزاید؛ «بی تردید همه اینها دخیل هستند.» کیارستمی در این باره می گوید؛ «بعد از آخرین فیلم هایم، «پنج»، «10» و «شیرین»، به جایی رسیدم که خودم را تکرار می کردم. حرکت به سوی سطحی حرفه یی تر، فایده های زیادی برای من خواهد داشت حتی اگر از ایده سینمایی ام جدا نشوم.» لوموند این را به نقل از کیارستمی نوشته و ادامه می دهد؛ «اما این تغییرات همه جانبه هستند؛ استفاده از یک زوج رمانتیک، آماده داشتن یک فیلمنامه 60 صفحه یی، بودجه هنگفت و حضور یک تیم یکدست.» خبرنگار لوموند که برای تهیه گزارش به توسکانی ایتالیا، محل ساخت فیلم «کپی برابر اصل» رفته بود، درباره مشاهدات خود نوشت؛ «دو روز حضور در لوکیشن کافی است تا بفهمید فیلمبرداری به شکل واقعاً غیرقابل پیش بینی و خلاقانه یی انجام می شود؛ این دو روز (29 و 30 ژوئن) اختصاص به یک سکانس 10دقیقه یی داشت.» خبرنگار لوموند اضافه کرد؛ «تعداد پلان های گرفته شده قابل محاسبه نیستند و این به تغییرات انجام شده از سوی کارگردان، دیالوگ، شخصیت ها، محل دوربین و فضای پشت صحنه برمی گردد. تهیه کننده ایتالیایی، صدابردار فرانسوی، بازیگرانی از ملیت های مختلف، دیالوگ هایی که از انگلیسی به فرانسوی تغییر می کنند و کارگردانی که همچون نقاشی که به تابلوش خیره شده، به مانیتور نگاه می کند، همه اینها شگفت انگیز هستند.» «معصومه لاهیجی» از عوامل فیلم «کپی برابر اصل» به لوموند گفت؛ «کیارستمی از هرچیز از پیش تعیین شده یی متنفر است. شما اصلاً نمی دانید یک دقیقه دیگر چه اتفاقی می افتد، چه برسد به روز بعد؛ تنها درستی و کامل بودن است که تصمیمات او را توجیه می کند و این هم فقط برای خود کیارستمی مشخص است.» اولیویر هپسل طراح صدای فیلم درباره همکاری با کیارستمی در این پروژه می گوید؛ «من هرگز این گونه کار نکرده ام. کمی بی رحمانه و سخت به نظر می رسد، اما جالب است. هم معما گونه است هم شهودی؛ یک فلسفه شرقی.» خبرنگار لوموند در فرصت کوتاهی که برای گفت وگو با کیارستمی به دست آورده، سعی می کند اظهار نظری سیاسی از این کارگردان برنده نخل طلا بگیرد اما عباس کیارستمی تنها به بیان این جمله ها اکتفا می کند؛ «چیزی که می توانم بگویم این است که قصد دارم به کشورم برگردم و باز هم آنجا فیلم بسازم. من یک شهروند ایرانی ام که همه فیلم هایم را آنجا ساخته ام. در هر شرایطی من حرفه ام را کنار نمی گذارم.»
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آواز:اسماعیل كاداره
دوشنبه 15 تیر 1388 09:45 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

هر چه زمان بیشتر می گذشت ، این رویا بیشتر تسخیرش می كرد ، رویایی واحد : رویای اینكه روزی آوازی زاده شود كه نام او را بزرگ بدارد؛ آوازی كه خودش هم شبانگاه در كوهستان در زیر آسمان پوشیده از ابر بتواند آن را بشنود . ولی پس از آن همه سالها ، هرگز كسی به فكر نیفتاد بود كه او را بسراید . با حیرت می اندیشید ، حال آنكه هنوز جوان بود ، روزگار درازی در پیش رو داشت .
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 تیر 1388 09:57 ب.ظ
کتاب 1984 جورج اورول
چهارشنبه 27 خرداد 1388 11:13 ب.ظ
جو حاکم بر داستان شما را یاد فضای این روزها نمی اندازد؟
![]()
دانلود کتاب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 تیر 1388 02:22 ق.ظ
ممانعت اکید استاد شجریان از پخش صدای ایشان در صدا و سیما
سه شنبه 26 خرداد 1388 08:31 ب.ظ
ارسال شده در: خبر فرهنگی ،
جناب آقای ضرغامی
رییس محترم صدا و سیمای جمهوری اسلامی
با سلام
همانطور که اطلاع دارید صدا و سیما در شرایط فعلی مستمراً اقدام به پخش سرودهای میهنی اینجانب به ویژه سرود "ای ایران ای سرای امید" میکند. جنابعالی مستحضرید این سرود و دیگر سرودهای خوانده شده متعلق به سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ است و هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد.
اینجانب در سال ۱۳۷۴ نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا وسیما نیستم. مجدداً تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می کنم، آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون سریعاً کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.
محمدرضا شجریان ۲۵/۳/۸۸

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آینده و ترامادول:هادی نودهی،(منبع:وبلاگ خوابگرد)
چهارشنبه 20 خرداد 1388 09:17 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

موتورش را نگه داشت کنار جدول. باد داشت پرچم کوچولوی پارچهای ایران را که از دستهی موتور آویزان بود میانداخت. میلهی پرچم را جابهجا کرد آمد تو. گفت: «ترامادولِ صد میخوام.» پنجاه سالی میزد و موهایش خاکستری. ریشهایش را تازه زده بود و وقتی حرف میزد، لبهایش خیس میشد. نقاش ماشین بود. دستهایش رنگی بود و خشک، مثل چوب؛ یحتمل از شستشوی زیاد با نفت. همانطور که حرف میزد، دستهایش را به هم میمالید. اولش نخواستم ترامادول بدون نسخه بدهم. وقتی خندید و خندهاش یک حس مظلومیتخواهی شدید در من زنده کرد، رفتم و از قفسه یک بیلیستر ترامادول صد دادم بهش. خندید و تشکر کرد و یک کلمه را هی تکرار می کرد. نمیفهمیدم چه میگوید.
پنج هزار تومانی داد بهم و گفتم: پول خرد نداری؟ گفت: نه به خدا. باز میخندید. سه تا پنج هزارتومانی توی دستش را نشان داد و گفت: دستمزد امروزمه والله، ندارم غیر این. پرسیدم احمدینژادی هستی مثل این که؟ خندید و مؤدبانه گفت: آره والله، خیلی مرده. گفتم: چرا؟ گفت: مرده دیگه، دزدی نمیکنه. گفتم: وام بهت داده؟ گفت: آره.
یک ماه پیش کـه احمدینژاد میرود شهریار، او هم میرود قاطی جمعیت، میبیند مردم کاغذ مینویسند. مینویسد. به قول خودش عریضه و به قول خودش اللهبختکی، و تقاضای یک میلیون و پانصد هزارتومان وام برای خریدن رنگپاش و این جور چیزها میدهد. بیست و پنج روز بعد، شاید مثلاً همین یک هفتهی پیش، به حساب من، جواب نامـهاش را میدهند که بیاید. میرود، و تحقیقاتی میکنند ـ گفت: آره والله، همچین الکی هم ندادن، اومدن تحقیق، خونهمو دیدن ـ پول را میدهند. گفتم: بلاعوض؟ ابروهایش را بالا داد و لبهایش را با نوک زبان خیس کرد که: نه بابا، برجی پنج هزارتومن میگیرن. گفتم: خیلی باحاله که. گفت: آره جون تو.
به بچهام که پشت سرم وول میخورد اشاره کرد: به خاطر اون هم شده باید به احمدینژاد رأی داد، والّا از ما که گذشته و آیندهای هم نداریم. من هم سرم را تکان میدادم که یعنی با تو موافقام. حال نـداشتم مخالفتی بکنم. فقط نگاهم میرفت روی دستهایش که میلرزید و هی به هم میمالید و دوست نداشت من ببینم که میلرزد. ریشهایم بدجوری داشت در میآمد. فرو میرفت توی گوشت صورتم. میخاراندم. گفتم: موفق باشی. گفت: ممنون آقا، آینده مال این بچهاس، بذار درس بخونه، درس و سواد خیلی مهمه والّا، از ما که دیگه گذشته. باز سرم را تکان دادم. دم در گفت: قربان، فقط به خاطر آیندهی اون. باز به بچهام اشاره کرد. من خسته، باز سرم را تکان دادم. یک بستهی مستطیلشکل خاردار دوازدهتایی را برداشتم. قرمز بود. روش نوشته شده بود BE SAFE . شروع کردم انداختن بالا و کبریتبازی. پنج آورد. برده بودم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 خرداد 1388 09:34 ب.ظ
حمایت پرستویی از میر حسین
چهارشنبه 20 خرداد 1388 09:18 ق.ظ
ارسال شده در: خبر فرهنگی ،
پرویز پرستویی هنرمند و بازیگر صاحبنام کشورمان طی یادداشتی در حمایت از مهندس موسوی نوشت:
یک روز که در خانه نشسته بودم و برنامههای تلویزیون را دنبال میکردم متوجه شدم کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری قرار است مناظره تلویزیونی داشته باشند. خیلی شگفت زده نشدم ولی به فکر فرو رفتم چون هرکدام از کاندیداها را میشناختم، چون در طول این سی سال انقلاب را دیدم و حضور داشتم ، چون جنگ را دیدم و در آن سهیم بودم و بعد از جنگ را هم که پر از نابسامانی و تورم و بیکاری و سازندگی و تحریم بود، بیخبر نبودم ضمن این که در حدود چهل سال در عرصه فرهنگ و هنر در خدمت مردم و مملکتم بودم و هستم و خواهم بود. همیشه دغدغهام این بوده که ملت ایران مستحق آزادی، آرامش، آسایش و رفاه هستند تا این که روز موعود سر رسید و اولین جلسه خیلی آرام و خوب و با نقطه نظرهای کاندیداها و برنامههای آتی آنها شروع شد و در جلسه دوم از همان اول جلسه با افشاگری، تهمت و هتک حرمت آن هم از جانب کسی که خود رییس جمهور است، شروع شد و همین طور در جلسههای بعدی ادامه پیدا کرد. آن هم در دورهای که میشود گفت خیلی از جاهای دنیا، مردم پیگیر سرنوشت انتخابات ملت ایران هستند. در جلسه بعد هم دوباره افشاگریهای واهی، دوباره اشاره به مسایل پشت پرده و زندگی شخصی و خصوصی و دوباره تخریب شخصیت.
به فکر فرو رفتم و با خودم درگیر شدم. از دوران کودکی یادم هست همیشه پدر و مادران ما اگر با هم درگیر میشدند چه با خود یا فرزندانشان تمام سعیشان این بود که همسایه بغلی نشنود. از شما ملت شریف میپرسم که آیا لازم است در این مقطع حساس انتخابات که خیلیها چشم دیدن ایران، ملت ایران و دولتش را ندارند از همه مسایل خصوصی ما با خبر شوند؟ آیا این رواست که ما دشمنان خود را شاد کنیم؟ چرا به این نمیاندیشیم که با این اوضاع و احوال تکلیف بنده و امثال بنده به عنوان شهروند ایرانی چه خواهد شد؟ به چه کسی باید اقتدا کرد ؟ آیا نمیشد هر کسی دیدگاه خودش را مطرح میکرد و قضاوت را بر عهده مردم میگذاشت؟ آن هم مردم انقلابی شهیدپرور، فرهیخته، اندیشمند، هنرمند، فرهنگی، زحمت کش، نجیب و وطنپرست.
در این چند روزه از برخی مسایل که در مناظرههای تلویزیونی شاهدش بودم شرمنده شدم و باعث شد دچار ابهام شوم و با خود بگویم چه کنم که خیلی هم تصمیمگیری در این شرایط سخت نیست. پیش خودم گفتم ای بابا! بالاخره یک طوری میشود و یک نفر انتخاب شود. من هم یک رای باید بدهم که میدهم. خیلی با خودم کلنجار رفتم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که حالا وقتش است من در انتخابات شرکت کنم و اطرافیانم را مجاب کرده که حتما در این عزم ملی باید شرکت کنند.
حالا حرف آخرم این است که ملت ایران ملت شریف و نجیب و رنج کشیده برای اثبات حقوق شهروندی و سربلندی و سرافرازی کشور ایران به طور جدی در این امر مهم شرکت کنند و کسی را انتخاب کنند که شایسته است و قابل اطمینان و اعتماد. به کسی که دلش برای ملتش میتپد، رای بدهند. به همین خاطر بنده با افتخار به کسی رای میدهم که پرچم سبزش نشان از پرچم سبز سالار شهیدان است؛ به امید بهروزی و پیروزی روزافزون برای ملت مهربان.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
مردی دوست داشتنی
دوشنبه 18 خرداد 1388 11:50 ق.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
نا مه ی یغما گلرویی به میرحسین موسوی
یکشنبه 17 خرداد 1388 10:13 ق.ظ
ارسال شده در: خبر فرهنگی ،
از شما حمایت می کنم حتا اگر این برهه از تاریخ را رهیدن از دلِ چاه ندانم. گذر از چاه بدانم به چاله.
جناب آقای میر حسین موسوی این یادداشت میخواهد، متنی باشد به حمایت از کاندیداتوری شما در انتخابات ریاست جمهوری،اما بگذارید نخست خود را معرفی کنم و تصویری ارائه بدهم از شرایط امروز حاکم بر هنر و فرهنگ مملکتم.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 خرداد 1388 11:37 ق.ظ
سیگار کشان: شیوا مقانلو
یکشنبه 17 خرداد 1388 09:16 ق.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

پاکت را که نشانش میدهی میگوید این سیگارها آنقدر کهنهاند که روشن کردن حتی یکی از آن ها هم میتواند باعث مرگت شود.
در جوابش میگویی «شاید دکتر، شاید. اما مرگی دل بخواه»؛ و فکر میکنی که بههرحال با لذت توامان این دود آبی که آبیتر از تمام دودهای اطرافتان است.
درد آخرین بخیه، بقیهی فکرت را میخورد.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
هرگز:نی.بیتس
شنبه 16 خرداد 1388 08:45 ق.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

بعد ظهر بود ابرهای عظیمی در آسمان حركت می كردند، در كسالت یك اطاق نیمه تاریك دختر جوان بر توده ای از خرت و پرت نزدیك پنجره نشسته بود و به ندرت تكان می خورد، به نظر می رسید منتظر حادثه ای خاص در زمانی مشخص است ، شاید دیداری درغروب آفتاب ، پیامی یا فرمانی.
دخترك به آهستگی دستش را پشت دست دیگر می كشید و لبهایش را به شكلی اندوهبار تكان می داد. با نگاهی غمگین به همه چیز می نگریست. از مزارع زیر سایه تا تپه های غربی ، آنجا كه خورشید مانند نواری به درختها می تابید و درختهای بین آن دو لحظه ای به شكل شكافهای سیاه و لحظه ای دیگر مانند جایگاهی مقدس بود. همه اینها گیج كننده بود در آنجا اطاق دیگری بود با یك پیانو . كلیدهای سفید پیانو او را وسوسه می كرد ، اما او پس از مكثی طولانی كوشید حركتی كند ، اما دو باره انگشتانش شروع به كشف دستهایش می كرد و بی هیچ تحركی او را در خود می گرفت و این بسیار گیج كننده بود . او می خواست برود، صدها بار این را در طول بعد ظهر گفته بود « من خواهم رفت، من خواهم رفت، بیش از این نمی توانم تحمل كنم.»
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
نامه مخملباف در مورد انتخابات
جمعه 15 خرداد 1388 03:00 ب.ظ
با اینکه چند صباحی از انتشار این نامه میگذرد در شرایط فعلی باز خوانی این نامه خالی از لطف نیست.

ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 11 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...


