اسم اعظم :خورخه لوییس بورخس
دوشنبه 19 بهمن 1388 03:05 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


بلند و سنگ ساز و به شكل نیمدایره كاملی است زندان و كف سنگینش اندكی بالاتر از قطر آن قرار دارد. همین بر هیمنه پهن و صلابتش میافزاید. دیواری دو نیمش میكند كه با همه بلندی به طاقی سقف قد نمیدهد. در سویی منم، «تسیناكن» كاهن «كهولم»، كه «پدرو دو آلواردو»ی شكنجهگر به آتشش كشید؛ و در دیگر سو ببری كه زمان و مكان اسارتش را با گامهای نرم و یكنواخت میسنجد. پنجره میلهدار درازی بالا تا پایین در دیوار اصلی منفذی میگشاید.
در نیمروز كه سایهای نیست، دریچهای در سقف كنار میرود و زندانبانی فرتوت قرقرهای آهنی را به كار میگیرد و سبوی آب و تكه گوشتی را به سر طنابی میبندد و میفرستد پایین. در این دم، نور به طاقی میتابد و ببر را میتوان دید. سالهایی كه در تاریكی دفن شدهام از شمار بیرون است. هرچند به روزگار جوانی میتوانستم در این زندان گام زنم، اكنون جز انتظار كاری ندارم؛ انتظار مرگ، انتظار فرجامی كه خدایان بر من مقدر كردهاند. با گارد بلند سنگ چخماقیم سینه قربانیان را شكافتهام، اما اكنون، مگر با سحر، نمیتوان از خاك برخاست.
|
شب پیش از به آتش كشیدن هرم مردانی كه از اسبهای رشید پیاده شدند با فلز گداخته
داغم كردند تا مكان دفینه را از زبانم بیرون بكشند. پیش رویم تندیس را به زمین
درافكندند، اما خدا تركم نگفت و من زیر شكنجه لب نگشودم. آنها مرا زدند. دست و پایم
را شكستند. تنم را شرحهشرحه كردند؛ و پس آنگاه در زندان كه از آن هرگز مرا رهایی
نیست، به هوش آمدم. كاری باید میكردم كه زمان بگذرد، پس بر آن شدم كه در این
تاریكی دانستههایم را به یاد آورم. چه شب ها را با یادآوری ترتیب و شمار مارهای
سنگی یا شكلهای داروگیاه سر كردهام. چنین بر سالها فایق آمدم و بر داراییم مالك
شدم. شبی از شبها حس كردم خاطره روشنی به یادم میآید؛ دریا روندگان از نزدیك شدن
به دریا جوششی در خون خویش احساس میكنند. ساعتی بعد این خاطره اندكی از ابهام به
درآمد؛ به این میمانست كه در حضور خدایم. |
|
بازتاب چنین فكری عجیب در وادی حیرتم برد. در پهنه خاك شكلهای
باستانی و شكلهای جاودانی هستند كه فساد بر نمیدارند. یكی از آنها باید آن راز
باشد كه من در پی آنم. كوه شاید كلمه خدا باشد؛ چنین است رود یا امپراتوری یا
صورتهای فلكی. اما از پس قرنها كوهها میفرسایند و رودها بستر به جای دیگر
میگسترند و امپراتوریها نابود و دیگرگون میشوند و صورتهای فلكی بزك نو میكنند.
هر آنچه دوام میكند تغییر میپذیرد. كوه و ستاره فرد است و فرد دستخوش زوال. پی
چیزی پر دوام و گزندناپذیر بودم. به نسلهای پیاپی دانه گیاهان، علفها، پرندگان و
انسان فكر میكردم. شاید آن سحر واژهها بر چهرهام حك شده بود، شاید در پی خود
بودم و نمیدانستم. در این وادی حیرت سرگشته بودم كه ناگهان به یاد آوردم كه ببر
نیز یكی از صفات خداست. سپس روحم از احترام سرشار شد. صبح ازل را مجسم كردم. در نظر
آوردم كه خدایم پیام را بر پوست درخشان ببرها نوشته است، ببرهایی كه در غارها و
نیزارها و خشكیها جفت میگزینند و زاد و رود میگذارند تا واپسین مرد بتواند پیام
را دریابد. این زنجیره ببرها، این هزارتوی آتشین ببرها را كه در چمنزارها هراس
میآفرینند و گلهها را میتارانند تا طرحی را بقا بخشند در نظر آوردم. در سلول
دیگر ببری بود؛ در این حضور، اثبات گمان خود و راز دلخواه را دریافتم.
|
|
روزی یا شبی ـ میان شب و روزم چه تفاوت؟ ـ خواب دیدم كه دانه ریگی بر
كف زندان است. بار دیگر آرام به خواب رفتم و خواب دیدم كه بیدارم و دو دانه ریگ
آنجاست. دیگر بار خوابم برد و در خواب دیدم كه دانه ریگ به سه رسید. این چنین شمار
ریگها بسیار شد تا سلول را انباشت و من در آن نیمدایره ریگزار رو به مرگ بودم. پی
بردم كه خواب میبینم. با تلاش بسیار از خواب برخاستم. اما برخاستنی بیفایده، چون
ریگهای بیشمار خفهام میكرد. كسی مرا گفت: تو از خواب به بیداری در نیامدهای،
بلكه به خواب پیشین درغلتیدهای تا جاودان خواب در خواب، یا همان شمار ریگ دانهها.
در راه بیانجامی گام نهادهای و پیش از آنكه به راستی از خواب برخیزی مردهای. خود
را از دست شده دیدم. ریگها دهانم را پر میكرد، اما فریاد برآوردم: نه، ریگ
دانهای در خواب نخواهدم كشت و خواب در خواب محال است. پرتوی بیدارم كرد. در تاریكی
فراز سرم دایره نوری پدیدار شد. صورت و دستهای زندانبان، قرقره، طناب، گوشت و سبو
را دیدم. آدمی نرم نرمك با سرنوشتش خو میكند و در درازمدت تقدیرش را رقم میزند.
بیش از آنكه گشاینده راز یا كینخواه یا كاهن خدا باشم، زندانی بودم. از هزارتوهای
بیفرجام چنان به زندان ستبرم بازگشتم كه گفتی خانه من است. نموریاش، ببرش،
روزنهای كه پرتو از آن میتابید و تن فرسوده و دردبارم و تاریكی و سنگ را ستودم.
|
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

