آی دزد، دزد زندگیات کدام است؟ : ژان ماری گوستاو لوکلزیو
دوشنبه 30 آذر 1388 12:18 ب.ظ

- به من بگو، از کجا شروع شد؟
- نمیدونم، دیگه نمیدونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطرهای از اون زمونها ندارم. من تو پرتقال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقتها یه روستای کوچیک ماهیگیرها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اونجا رو ترک کنه و با مادر و عمهام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچوقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد میآرم، ماهیگیر بود. برام قصه میگفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتقالی حرف نمیزنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار میکردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونههای قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقتها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چندتا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمیکردم، همینطور به حوادث. زیاد کار میکردم و پول کم بود، فقط میدونستم که خوششانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر میکردم، لوازمخونگی و روشنایی نصب میکردم، سیمکشی میکردم. از این کار خیلی خوشم میاومد، کار خوبی بود.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
این قهوه بی مزه است:ولفگانگ برشرت
جمعه 27 آذر 1388 06:47 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

به صندلیها آویزان بودند. به میزها آویخته بودند. از خستگی وحشتناكی وافتاده بودند. برای رفع این خستگی خوابی وجود نداشت. این یك خستگی فراگیر بود كه دیگر انتظار چیزی را نمیكشید. حداکثر منتظر قطاری بود. و در یك سالن انتظار... آنها همان جا وا افتاده به میزها و صندلیها آویخته بودند. به لباسها و پوست بدنشان آویزان بودند، انگار آن لباسها و آن پوست بر آنها سنگینی میكرد. اشباحی بودند كه آن پوستها را به تن كرده و مدتی نقش آدمها را بازی كرده بودند. به اسكلت بدنشان آویزان شده بودند. درست مثل مترسکهایی كه به چوببستهاشان آویزانند. از زندگی آویخته بودند به مسخرگی و عذاب قلبهای خود، و هر بادی آنها را به بازی میگرفت. با آنها بازی میكرد. به زندگی آویزان بودند، به خدایی بیچهره آویخته بودند كه نه خوب بود و نه بد. فقط وجود داشت، نه بیشتر.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آدمی که زیاد بلد نبود:لوکیانینکو
دوشنبه 23 آذر 1388 11:54 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

او چیز زیادی بلد نبود، اما در عوض بلد بود ستاره ها را روشن كند. آخر زیباترین و درخشانترین ستاره ها گاهی خاموش می شوند و اگر یك شب ما در آسمان ستاره ای نبینیم كمی دلمان می گیرد... او در روشن كردن ستاره ها خیلی مهارت داشت و این تسلی اش می داد. بالاخره یكی هم باید این كار را بكند، یكنفر باید میان غبارهای كیهانی از سرما بلرزد، ستاره های خاموش را پیدا كند و بعد آنها را با آتش نیرومند و داغی كه از ستاره های دیگر آورده روشن كند. چه بگویم ، این كار سختی بود ولی او دیگر به این كار عادت كرده بود و كار دیگری بلد نبود. یك روز كه ستاره ها آرامتر به نظر می رسیدند، او تصمیم گرفت كه استراحت كند. به زمین آمد، روی علف های نرمی شروع كرد به راه رفتن( این چمن یك پارك شهری بود)، برای احتیاط به آسمان نگاه كرد...
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 آذر 1388 12:49 ق.ظ
مرگ :سایه
شنبه 21 آذر 1388 11:30 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،

دیگر
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستتر دارم كه چون از ره در آید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیك مرگ دیگری هم هست
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیكری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پافشردن
در ره یك آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 21 آذر 1388 11:39 ب.ظ
فرامرز پایور در گذشت.
چهارشنبه 18 آذر 1388 06:30 ب.ظ

غمهامان سنگین است
دلهامان خونین است....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آتش زردشت :هوشنگ گلشیری
سه شنبه 17 آذر 1388 07:37 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسك چای و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سكه ای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود كه از سر شب من و بانویی كنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و كاغذ روشنش كرده بودیم كه حالا داشت خانه می كرد و با شعله ی كوتاه سرخ میان كنده ها می سوخت.
ما ، من و بانویی ، كه یك ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود كه صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكه هاییش روشن بود.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کورت ونهگات
شنبه 14 آذر 1388 01:50 ق.ظ
ارسال شده در: بیوگرافی ،
متولد 11 نوامبر 1922 در ایندیاناپولیس آمریکاست. اصالتا آلمانی است از یک پدر آرشیتکت و مادر خانهدار. در جوانی برای تحصیل در رشته شیمی به دانشگاه کورنال در اتاکا، ایالت نیویورک رفت، اما در سال 1943 بدون دریافت هیچ مدرک تحصیلی دانشگاه را برای شرکت در جنگ دوم جهانی ترک کرد. مدت کمی قبل از اعزامش به جنگ، مادرش خودکشی کرد. در اوائل جنگ توسط نیروهای آلمان نازی اسیر شد و در یک سلاخخانه در شهر درسدن زندانی شد؛ جایی که شاهد بمباران هوایی شهر توسط نیروهای متفقین بود. بعد از این حمله وحشتناک به همراه زندانیانی که جان سالم به در برده بودند مامور شدند تا اجساد کشتهشدگان را از زیر آوار بیرون بکشند و در نهایت و به دست روسها آزاد شد.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بولداگ : آرتور میلر
سه شنبه 10 آذر 1388 02:28 ق.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

پسر این آگهی كوتاه را در روزنامه دید: "تولهی بولداگ قهوهای با خالهای سیاه، هر كدام سه دلار." تقریبا ده دلار از راه نقاشی ساختمان درآمد داشت كه هنوز به حساب نگذاشته بود. هیچ وقت توی خانه سگ نداشتند. وقتی این فكر به سرش زده بود، پدر داشت چرت میزد و مادر بریج بازی میكرد. پرسیده بود فكر خوبی نیست؟ مادر بیاعتنا شانه بالا انداخته و یكی از ورقهایش را بازی كرده بود. اطراف خانه قدم زد تا بتواند تصمیم بگیرد؛ و این حس وجودش را پر كرد كه بهتر است عجله كند پیش از اینكه كس دیگری توله سگ را بخرد. در خیالش توله سگ متعلق به او بود....
ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بهار از باغ ما رفتست:م.آزاد
یکشنبه 8 آذر 1388 10:32 ق.ظ
ارسال شده در: شعر ،

بهار از باغ ما رفتست ما افسانه می گوییم
پرستوها ندانستند و بر قندیل یخ مردند
بهار از باغ ما رفتست می خواندند پیچک ها
شما بیهوده می گویید و ما بیهوده می روییم
بهار اینجاست ما فریاد می کردیم
بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهای برگ
دریایی است
می خواندند پیچک ها : چه می گویید؟
چه دریایی
شما دیگر نمی خوانید
ما دیگر نمی روییم
بهار بودی ای باد ترا با جان ما پیوند
بهار از باغ ما رفتست
ما افسانه می گوییم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پیمان هوشمندزاده :به فرنگ میروی؟
یکشنبه 1 آذر 1388 09:32 ب.ظ
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

به فرنگ میروی؟ كنسرو ماهی را فراموش نكن!
این تن ماهی جنوب چه دلگرمی عجیبی به آدم میدهد وقتی سفر طولانیست. این تن ماهی جنوب و هزارتوهای بورخس وقتی توی ساك كنار هم افتادهاند و تو آن بالا از مرز رد میشوی چه طناب عجیبی میشود بین زبانت و هرجای دنیا كه میروی.
این تن ماهی جنوب كه جلوی «تاریخ مصرف»اش هیچ تاریخی نوشته نشده و كلمههای فارسیای كه در هزارتوهای كسی میلولند انگار همینطور كش میآیند و تو همینطور دور میشوی. از تهرانكش آمدهای تاجایی كه نمیدانیاش.

ادامه مطلب
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

